برای آنکه دوستش دارم

نه ماه انتظار...

و یک عمر نگرانی !

حس آزاد دخترانه را به مهر مادری دادن

 بزرگترین ایثار یک زن است!

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1392ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط یلدا|

 
خوشبختی داشتن کسی است

که بیشتر از خودش

تــــــــــو را بخواهد
...
و

بیشـــتر از تــــــــو

هیـــــــــــچ نخواهد

و

تــــــــــو ...

برایش تـــــــمام زندگی باشی ...
 
 

ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت 12:2 بعد از ظهر توسط یلدا|

یه وقتایی...آدم...

یهویی میفهمه....

چقدر تنهاست ....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1392ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط یلدا|

غفلت کرده‌ای مادر !
پشتِ یک قلبِ عاشق
فرزندت آرام آرام می‌‌میرد
و تو فراموش کردن را
به من نیاموختی
 مادر !
به من بیاموز چگونه دوست نداشته باشم کسی‌ را که دوستم ندارد؟
مرا دریاب مادر !
خالی‌ِ لحظه‌هایِ من پر از اندوهی ژرف است
که مرا به نبودن نزدیک و نزدیک تر می‌کند
مادر !
از ضربانِ قلبِ من بگیر این غمِ کشنده را
من آرام آرام می‌میرم

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه یکم تیر 1392ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط یلدا|

 
سلام..
 
 
در من طلوع کن
در من غروب کن
در من آشیانه بساز
ریشه کن
بارور شو
... عاشق شو
شاعر شو
شعر بساز
شعر بخوان
در من آسمان آبی باش
ابر باش
باران باش
عمقِ دریا باش
در من مثل یک شهر باش
شلوغ باش
گاهی‌ اگر شد
کوچه‌ای بن بست باش
شاد باش
بخند
بخند
بخند
و دلت اگر گرفت
سر را بر سینه‌ام بگذار
به طپش‌های قلبی گوش کن
که می‌خواهد تو در وجودش طلوع کنی‌
غروب کنی‌
آشیانه بسازی
شعر بسازی
بباری
بتابی
بخندی
بخندی
بخندی
و گاهی‌ دلت اگر گرفت
سر بر سینه اش بگذاری

 
پی نوشت: فکر میکنم به همه رمز جدید رو دادم. اگر کسی جا مونده بود بهم پیام بده..
 

ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1392ساعت 3:48 بعد از ظهر توسط یلدا|

نقشه های من جنوب ندارند

همیشه

هرچه خاطره است

از دریای شمال به این خانه می وزد

چطور میشود یک تابستان... یک غروب... یک ساحل ... یک نگاه... یک آغوش بشود دنیای یک آدم؟؟

نیکی فیروز کوهی


برچسب‌ها: روزمرگی
ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1392ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط یلدا|

اوف اوف.. چه گرد و خاکی گرفته اینجا رو.. انگار به یه خونه تکونی درست و حسابی احتیاج داره..

قبل از هر چیزی سلام..

سال نوی همگی تون مبارک.امیدوارم تو سال جدید خیالتون راحت تر، لباتون خندون تر، دلاتون شادتر، نگاه تون زیباتر و عشقتون محکمتر باشه..

توی پست قبلی گفته بودم که میخوام اینجا رو ببندم. اما صادقانه بگم که دلم نیومد... اون روزها برای من تموم شد اما با نوشتن توی اینجا انگار داشتم درد و رنجش رو دوباره برای خودم زنده میکردم. به هرحال اون شاهنامه پایان خوشی نداشت و من انگار داشتم خودم رو بدتر تنبیه میکردم. فکر کردن و نوشتن از اون روزها امروزم رو هم ازم داشت میگرفت. اولش قول دادم که نا تموم نمیذارم. هنوز هم سر حرفم هستم اما واقعا نمیخوام خودم رو مجبور کنم. اینجا رو میخوام یه جورایی روزمره نویسی اش بکنم وسطاش مطمئنا یه گریزی هم به اون روزها میزنم اما به عنوان هدف دوم.. اگه هستین بسم الله...

 

میبینمتون..

نوشته شده در شنبه دهم فروردین 1392ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط یلدا|

از یاد نمیبرم

هرگز

اینجا

کنار این همه خاطره بارانی

نه در لحظه ها و ثانیه ها

که در تمام نفس ها

بی دریغ تر از گذشته

حضور معطر تو را

درست در آن زمان که نیستی

و لحظه ها

با بوی خاطره هامان

جان میگیرند

برای من همین قدر که بدانم هستی کافی است

همین جا و هر جاکه نباشی و باشم


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1391ساعت 11:30 بعد از ظهر توسط یلدا|

الهی من نه آنم که زفیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی
به نگاهی باز کن در
که جز این خانه مرا نیست پناهی ..


 


ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 9:23 بعد از ظهر توسط یلدا|

چند روز پیش به یکی از دوستام توی ف ی س ب و ک کامنت دادم:

-: کجایی گلی؟ ازت خبری نیست بی معرفت...

جوابش این بود:-:((( من همین جام.. تو توی هیاهوت منو گم کردی

حالا منم اینجام.. بدون هیچ عذر و بهانه ای..

نه دروغام ته کشیده نه به شعور مخاطم توهین کردم و نه بازار گرمی..

دوست عزیزی که به من میگی دروغات ته کشیده فقط این رو بهت میگم که من اینجا برای دل خودم ساختم.. نه کسی رو دعوت کردم و نه بازار گرمی...

از قدیم گفتن آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند..

دلیلی که دوستام هم توی این مدت با وجود همه بی معرفتی هام تنهام نذاشتند همینه و بس..

من به قدر کافی شرمنده محبتهاشون هستم و خودشون خوب میدونند که چه قدر دوستشون دارم..

اما تا به همه رمز جدید ندم امکان نداره دوباره بنویسم..

ممکنه به بعضی ها دو بار رمز رو بدم..شرمنده چون بعضی اوقات یادم میره به کیا رمز رو دادم..

دوستون دارم..

با رمز جدید دلیل غیبتم رو میگم..

 واقعا شرمنننندههههههههههه

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1391ساعت 8:6 بعد از ظهر توسط یلدا|


آخرين مطالب
» پرنسس کوچولوی من
» پارت چهل و چهارم
» پارت چهل و سوم
» درد و دل
» پارت چهل و دوم
» روزمرگی - 1
» یک شروع جدید
» مرا بی تو سببی نیست
» اندر احوالات این روزهای ما..
» من خودمم!!!

Design By : RoozGozar.com